کمی هوای تازه
هوای شهر ما سنگین است. می دانم... مثل هوای شهر شما و می دانی که همه اش مربوط به آلودگی نیست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۱ ق.ظ توسط ف.کشاورز
یکشنبه ۱۳۸٩/٤/۱۳
بیخیال
تو هیچ وقت نمیتونی دل منو بشکنی
چون دل من اصلن پیش تو نیست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥۱ ب.ظ توسط ف.کشاورز
سهشنبه ۱۳۸۸/٤/٢۳
بازگشت با چاشنی سیاسی
من به موسوی رای دادم چون اولویت را به تغییر ساختارهای مورد اشاره موسوی میدادم. هر چند تغییرات مورد نظر احمدی نژاد هم در صورت اجرای درست، قابل احترام است. احساساتی نباشیم و قبول کنیم که سخنان احمدی نژاد هم دیر وقتی است که حرف دل ما بوده است. به نظر من موسوی و احمدی نژاد خرده قهرمانانی هستند که هر یک معترض بخشی از ساختارهای موجود جامعه اند. قهرمان واقعی در حال حاضر وجود ندارد.
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٢ ب.ظ توسط ف.کشاورز
شنبه ۱۳۸٧/٧/٢٧
عقل
بچه ها را دیده اید؟
عاقل تر که می شوند از جذابیتشان کاسته می شود!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠٤ ب.ظ توسط ف.کشاورز
سهشنبه ۱۳۸٧/٧/٢
روزمره های شخصی
دلم خنک نشد
گاهی اوقات تعاملات روزمره با آدمهای روزمره و بی ادبی، بی حرمتی و پرخاشگری آنها چنان انرژی منفی را به انسان منتقل میکند که تنها راه تخلیه آن یک رفتار متقابل توام با بی ادبی، بی حرمتی و پرخاشگری است. سکوت و بخشیدن این آدمهای روزمره به تدریج باعث فرسودگی روحی و روانی انسان می شود.
خدا
نمیدونم کیه چیه کجاست ولی چند روزیه حس میکنم یکی هست که دوستم داره و حواسش به من هست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٢ ق.ظ توسط ف.کشاورز
دوشنبه ۱۳۸٧/٦/٢٥
تو
تو دیگه نمیتونی عاشق شی، فقط میتونی عادت کنی...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٦ ق.ظ توسط ف.کشاورز
جمعه ۱۳۸٧/٦/٢٢
خاکستری
گاهی که به تو فکر میکنم دلم میسوزه
به خودم که فکر میکنم از خودم بدم میاد
و به این نتیجه میرسم که میتونم آدم بد و دلسوزی باشم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٩ ب.ظ توسط ف.کشاورز
دوشنبه ۱۳۸٧/٦/۱۸
عادت میکنیم
چه وحشتناک است که انسانها همانطور به بودن با هم عادت میکنند که به نبودن
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥۳ ب.ظ توسط ف.کشاورز
شنبه ۱۳۸٧/٤/۱
دودل
یه دلش میپرسید: "دوستش داری؟"
یه دلش میگفت :"دو دو تا؟"
و او مدتهاست که دو دل است.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٧ ب.ظ توسط ف.کشاورز
پنجشنبه ۱۳۸٧/۱/٢٢
نجیب
می گوید، می خندد و حواسش نیست که دنیای یواشکی دوست داشتنهایش برملا شده است.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٧ ب.ظ توسط ف.کشاورز
دوشنبه ۱۳۸٦/۱۱/۱
مدیرک، مرگ بر شاه
در دوران کودکی، گاهی کوچه ما پذیرای دیوانه گدایی ملقب به مدیرک میشد که به گمانم فقط محض دیوانگی گدایی میکرد و نیازی نداشت. بچه های محل نقطه ضعف او را میدانستند: "مدیرک، مرگ بر شاه". این جمله چنان او را برمی آشفت که الفاظ زشتی را روانه گوینده میکرد. اما علیرغم این الفاظ رکیک کسی کاری به کار او نداشت. هیچ وقت غرورم اجازه نداد که شیطنتی در این زمینه بکنم اما مدیرک همچنان در ذهنم هست.
گاهی احساس میکنم که به طور ناخوداگاه به سمت نوعی برخورد مدیرکی پیش رفته ام. منظورم این است که در مقابل هر گونه رفتار پرخاشگرانه و بی ادبانه ای که به طور روزمره (و با دلایلی کوچک) در تاکسی، خیابان، بقالی، دانشگاه و ... ممکن است با آن مواجه شوم، یادی از مدیرک کرده و حتی الامکان سکوت میکنم.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢٤ ب.ظ توسط ف.کشاورز
سهشنبه ۱۳۸٦/٩/۱۳
کفشهای سخنگو
من فکر میکنم که هیچ چیز در پوشش یک فرد به اندازه کفش، گویای واقعیتهای زندگی و شخصیت او نیست.
به کفش رنگ و رو رفته ای خیره شدی. انتظار چهره خسته یک مرد با ته ریش نامرتب را داری . با نگاهی زیرکانه سرت را بالا میاوری...
پ.ن: من نمیتوانم مدل ذهنی افرادی را که به طرز عجیبی اصرار دارند تا پایشان جلوتر از خط قرمز لبه سکو باشد، درک کنم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٧ ق.ظ توسط ف.کشاورز
شنبه ۱۳۸٦/٩/۱٠
معامله خوبی
نمیدانم این دیالوگ را کجا و کی (سالها پیش) شنیده ام. اما در ذهنم مانده و خیلی دوست داشتم که روزی بتوانم این جمله را در مورد کسی استفاده کنم. اما گذر زمان بیشتر به من آموخته است که خوبی و بدی و امثال آنها معامله اند. اگر خوبی ببینی، فرصت خوب بودن بیشتر به گونه ای اجباری برایت فراهم است و البته هر کسی (مثل من) لیاقت داشتن چنین دوستی را ندارد.
پ.ن: من دوستانی دارم بهتر از آب روان
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٦ ق.ظ توسط ف.کشاورز
شنبه ۱۳۸٦/٩/۳
باران پاییزی
وقتی که بارون میاد:
ته سیگارو هر جا که بندازی خودش خاموش میشه
چتر برمیداری و دوستت مجبوره! صمیمانه تر کنار تو قدم برداره
ریختن خون پشه ها دیگه تموم میشه
پوشیدن یک بارانی تنوعی به لباسهای تکراریت میده
بچه های آدامس و دعا فروش کوچه و خیابون، حداقل برای چند لحظه از نگاهت دور میشن
نفس عمیق میکشی و میفهمی که بشر با آلودگی هوا چه بلایی سر خودش آورده
هوا سرده و وقتی به خونه میرسی، تازه میفهمی که "کانون گرم خانواده" یعنی چی!
وقتی که بارون میاد:
انگار همه چی خوبه.
پ.ن: باز باران با ترافیک
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٩ ق.ظ توسط ف.کشاورز
شنبه ۱۳۸٦/۸/۱٢
لذت هیزوار زیبایی
گفتم: "نظر تو چیه؟"
گفت :"موافقم ولی تو خیلی هیزی!"
پ.ن: بل الانسان علی نفسه بصیره
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٠ ق.ظ توسط ف.کشاورز
دوشنبه ۱۳۸٦/۸/٧
شوخی با زندگی
و من مات و مبهوت، دهانش را نگاه میکردم که ببینم وقتی کسی دهانش سرویس میشود، به چه شکل در می آید.

¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٦ ب.ظ توسط ف.کشاورز
یکشنبه ۱۳۸٦/۸/٦
پدر، مادر و فرزند

گاهی آنقدر منطقی می شوم که به مرز سنگدلی می رسم.
آیا واقعن هر پدر و مادری مستحق داشتنِ فرزند هستند؟ گاهی به زوجهای جوانی بر می خورم که حتی با عشق و علاقه با هم ازدواج کرده اند اما من از زاویه نگاه خودم برداشتم این است که فرزندی که از ترکیب این زوج حاصل می شود با احتمال خیلی بالایی انسان موفقی نخواهد بود. محاسبه ساده ای دارم. وضعیت ظاهری، بهره هوشی و وضعیت مادی زوج، آیتمهای مورد نظر من برای محاسبه این احتمال هستند. وقتی حرف از احتمال میزنم یعنی اینکه به عدم قطعیت این محاسبه واقفم اما همچنان معتقدم هر کس قبل و بعد از ازدواج باید به این نکته توجه کند که فرزندان او این حق را دارند که او را به دلیل تولد خود، بازخواست کنند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٥ ب.ظ توسط ف.کشاورز
چهارشنبه ۱۳۸٦/۸/٢
سیب، سینی

این عکس را در وبلاگی دیدم و بی اختیار اشک در چشمانم جمع شد. به یاد پاکی و سبکبالی کودکی، به یاد دوره ای که بزرگترین دغدغه ام مشق شب بود. چه زود گذشت. حرف زیاد است هر کسی باید در خلوت خود کمی بیندیشد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٥ ب.ظ توسط ف.کشاورز
شنبه ۱۳۸٦/٧/٢۸
برو بچه دماغو
این روزا سرم شلوغهدستم به جایی بند نیست
فقط خودمم و خودم...
....
پس ببخشید اگه دستم زیادی تو دماغمه!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۸ ق.ظ توسط ف.کشاورز
چهارشنبه ۱۳۸٦/٧/٢٥
کمی خسته و دلسرد
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥۸ ب.ظ توسط ف.کشاورز
